آینه
هیچ هرزه ای، هرزگی اش را باور ندارد! از آیینه بپرس.
زندگی
کسی که بهشت را قبل از مردنش نبیند ، بعد از مرگ هرگز نمی بیند.
راز نیست اینکه هیچ هرزه ای هرزگی اش را باور ندارد . آدمها حقیقتی جز آنچه که خود می سازند نمی شناسند.
قصدم این نبود که تنت در آغوش من باشد ؛ تمام تمنای خودخواهانه ام این بود که کمی دوستم بداری. اینکه دمی تو دست مرا بگیری می ارزید به اینکه من تنگ در آغوشت کشم. در هرچه گفتم و شنیدی ، در هرچه کردم و دیدی ؛ تمنا بود و تقلا نبود. هیچکس نیست که بگوید و راست بگوید که ...
هیچکس نیست که بگوید و راست بگوید که دوست ندارد دوستش بدارند ..
اندوه و درد چیزی نیست که با فریب واژه های بی خرج رخ بربندد و برود
من مردانی دیده ام ذاتا حیله گر با تمنا و رفتاری شرم آور در قبال زنان . بیخ گوش زن یک مرد دیگر ، که یادش نمی آید ماده ها بعد از جفت یابی دیگر برای جفت جویی آواز نمی خوانند و خوش رقصی نمی کنند ، آنقدر وز وز می کنند تا باورش شود که به جز این جفت بی لیاقت قدرنشناس مزاحم ، هر مرد دیگری عاشق اوست و با نبودن بود ابدی او خوشبخت خواهد شد. تمنای مردان فتح قله است نه پرستیدن و اقامت در آن. مردان شیفته زنی لوند می شوند متعلق به مرد دیگر ، مادام که فتح نشده می کوشند فتحش کنند و رها که شد رهایش می کنند و می گریزند. برای مردان صرفا تلاش برای فتح هم لذتبخش است و اگر جایی باشد برای قدم گذاشتن ، خودداری نمی کنند. این برا آزمایش قالب بود. این قالب اشکال داره
اگرچه نمناکی چهره کلمات من گواه شکستن چیزی است ، اما هنوز آنقدر صلابت دارند که به احترام آمدن اسم عزیز پدر به صف بایستند و مغرور مهربان بگویند : بابا! عزیز دل بی همتایم ، اگرچه جاری ترینی در رگهای اعتقاد من ، اما دخترت اگر از تمام موهبتهای جهان بهرمند باشد و از دنیا بی نیاز ، باز گویی چیزی کم دارد و تا پایان عمر حسرت آنچه را که گاه نمیداند چیست در سینه خواهد داشت و بی دلیل بغض خواهد کرد اما.. این روزگار می گذرد ؛ آنچنان که رفته است باز . سهم ما هر چه او داد ، عطیه است و هرچه باد ، به دیده منت . شکر است خدای را که منت نهاد و اشکم عطا نمود . حمد است بر محبت بی انتهاش که بی ساربان نگذاشتم تمام راه از آن راه که تو رفتی ، ستونی از جنس نور مرا پیوند داد به قلب آسمان . از همان روز رفتنت نشستم به تماشای رد اکریلی بال پروانه در سطرهای اول بهار . بی انتهاست آن بهار که با پرواز تو آغاز شد ...... هنوز کامل نشده دخترک خواب باباش رو دیده اما من ننوشتمش
حال و روزم بدتر از اين هم مي شود كه باشد . آنچه آموخته ام همين است اين روزها . وقتي مبتلا به سرنوشتِ محتوم مكافاتي ، هرگز گمان نبر كه بدتر از اين نمي شود . درماندگي ؛ سياهي نيست كه حد داشته باشد. نمي خواهم فردا آرزو كنم كه كاش ديروز بود و چنين نمي شد . بارها شد که روزها قبل آرزو مي كردم از بي تابي و درد كه بميرم . در عرض يك ساعت ، چند دقيقه ، اسير خشم چنان كردم كه فرداش آرزو كردم كاش ديروز بود و چنين نمي شد..
دو روی حقيقت
فقط با سطرهاي سبز و آبي ميتوان نوشت كه در سينه هاي ما دلي مي تپد كه امانت خداست و درونمان كششي است كه وديعه آسماني است . با همين ها در مي يابيم كه بي فلسفه راحت تر ميتوان نفس كشيد و خنديد . بغض هم كه اصلا فلسفه نميخواهد هيچوقت . با همين هاست كه مي شود نوشت شهر بدون مرغ عشق و رويا و بي آواز قو با مردمان اسير فلسفه و منطق شبيه به گاوداري است بيشتر و مي شود توضيح داد كه قو عاشق كه مي شود آواز ميخواند و براي شنيدنش كافيست گوشها را محكم بگيري . فقط با همين ها مي توان ثابت كرد كه مرغ عشق زود و بي صدا ميميرد اگر تنها بماند و پروانه جانش را كف دستش ميگيرد و راهي نور ميشود . با اين ها ميتوان آموخت كه قناريها تا عاشق نشوند نميخورند و نميخوانند . همين رنگها رنگين كمان عشق را در آسمان بي مهتاب روياهامان مي روياند بي هيچ دليل و منطقي . اما همين سطرهاي سبز ، همين بافته هاي غير واقعي دليل سوتفاهم آدمها مي شود و پايه تلخ كامي و رنجشان. هنر ادبيات همين است ؛ جعل كردن زندگي يا نهايتا تقليد آن. زيبايي ، دارايي ، جذابيت و جايگاه و موقعيت اجتماعي همه يا هركدام از اين سطرهای قهوه ای شرط توفيق است و قاعده هاي قطعي بي رنج زيستن در اين جهان قهوه اي . هرگز نگفته ام كه سطرهاي سبز و آبي را باور نكن اما مدام آرزو ميكنم كه سنگ بناي سطرهاي قهوه اي رنگ زندگي ات را بر پايه هاي سطرهاي سبز و آبي استوار نسازي و هرگز ضبط صوت به دست براي ثبت آواز قو تلاش نكني تا اسير ياس و دلمردگي نشوي وقتي ميبيني آواز قو از ناله اردك زخم خورده هم گوش خراش تر است و گرد شعله شمع فقط حشارت موذي ميگردند نه پروانه هاي عاشق نور . باور كن فقط عشق ؛ اين آبي ترين سطر سبزترين فصل زندگي كافي نيست براي بي رنج زيستن در جهاني قهوه اي با قوانين قهوه اي. خلط كردن اينها يا نهادن باوري سبز به عنوان سنگ بناي واقعيتي قهوه اي ، ناساز و لرزان مي كند بناي زندگي را.
ای خدا
جاويد باد نام تو اي فصل ناتمام . اي بزرگ بي نياز از نياز و ناز . هركه از خود بريد غرقه در تو شد كه تو ماهي را دريا بوده اي هر نظر . هر دل كه چشم از خود بداشت مهر تو را در خود نگاشت. حقارت كلماتي كه به جنگ با نام خوب تو بر مي خيزند كجا ، صلابت و شكوه حضور تو كجا ..؟ تو نه مخلوق ناز و نياز دلهاي خودبين سرشكسته خودفريب ، كه خالق هرچه هست و آسمانی و زمینی . فراتر از وهم و توهم و خيال ما . من بودِ بي بديل تو را ديده ام خدا .. مغرور چون نباشم و سرفراز؟
چه سود از عشق جانهاي پست بي لياقت كرور كرور ؟ هرکسی لایق عشق تو و ایمان تو نیست.
چشم عسلی
ديگه نميترسم. يعنی حتی تنهايی هم ميتونی رد بشی؟ نه ! هنوز برا اون هيچ راهی پيدا نکردم آخه حالا وقتش نشده. هنوز که تنهايی نميرم جايی. خب حالا چطور رد ميشی که نميترسی؟ خيلی آسونه يهوئی ياد گرفتم وقتی ميخوام رد بشم دست بابام رو ميگيرم و چشام رو می بندم و می دوئم . تموم که ميشه چشام رو باز ميکنم. ديگه برا چی می دوئين ؟ نه !! بابام که نميدوئه ! اون راه ميره ، من ميدوئم. از کجا ميفهمی که رسيدين اون طرف؟ ميدونم. اندازه اش ده تا پنج قدمه. اما يه بار اين بزرگا که وسطش پارکِ دراز هست هيچ تموم نمی شد منم ديگه يادم رفت چند تا پنج تا شده بود نشد بشمرم نميدونستم کی تموم ميشه . يواشکی يه ذره چشام رو باز کردم اما زود بازم بستم. ترسيدی؟ کِی؟ وقتی چشام بسته بود يا وقتی که يه ذره باز کردم ؟ مگه وقتی چشات بسته است هم ميترسی ؟ آره . تو اين بزرگا. چرا؟ خب آخه نميشه شمرد نميفهمم چند تا اومدم ، چند تا مونده . کجا هستم ...
آينه
سلام
خيلي زور زدم راهي پيدا كنم براي .. نميخواستم بشود توجيه .. براي رها شدن از دردش .. نشد .. كتاب خواندم .. بالا و پايين كردم كه باور كنم اينها .. كه قاعده ي حكم بد بودنمند .. فرهنگ و سنت و رسم دست ساز شرقي و ايراني است و جاي ديگر و در زمان ديگر و مردم ديگر اگر بودم بد نبودم و خائن .. نشد.
حالا ديگر دلگير نميشوم حتي از خيانت آدمهاي دور و برم .. چون صبح اول و قت و قبل از همه و هرچيز و مدام ميبينم كه خودم خائنم .. خائنتر از همه.
دردش ميداني كي بيشتر ميشود ؟ وقتي بدي ات يا خيانتت را و درد دانستنش را گذاشته اي مرور زمان كهنه اش كند .. بعد .. همان كه تو كرده اي .. ميكنند در حقت .. در حقت هم كه نكنند ميبيني يا ميشنوي كه فلاني چنان كرده .. زبان به لعن يا تقبيح يا نقد و ملامتش باز ميكني و .. آني کرده خودت يادت مي افتد ... ميسوزي .
در حقت اگر بكنند دردش بيشتر است .. ميماني از چه و از كه بدت بيايد ... بوي گند خيانت از بيرون .. و بدتر از آن از درون .. مي پوسي .
اينها را چه طور بنويسم بگذارم آنجا توي بلاگ ؟ هر طور نوشته ام و هر وقت .. شده درد .. پاره اش كرده ام صبح به صبح .
دلم نعره زدن .. نميدانم .. شايد هم دويدن ميخواهد ... نميترسم از اينكه كسي چيزي بداند از بدي ام يا خيانتم .. نه كه نميترسم .. مي ترسم اما انگار سر يا بي تفاوتم وگرنه ترس هست هميشه . وقتي نميخواهي و نميتواني خودت را توجيه كني ديگر چه نياز و كدام انگيزه براي توجيه ديگران ؟
منِ واقعی
اگه من حرف نزنم چي ميشه ؟ يعني اگه يه طوري بشه كه با دوستام حرف نزنم و اونا اصلا از طريق حرفام يا اظهار نظرام شخصيت و روحيه و اعتقادات و علاقمنديها و اميال من رو نشناسن و فقط با ديدن رفتار و كارهاي من متوجه بشن كه من چطور آدمي هستم.
خيلي چيزا عوض ميشه . مثلا ممكنه اونايي كه فكر ميكردن من يه موجود باهوش و با ذكاوتم در عمل و با ديدن فيلم بي صداي رفتار من توي خونه و كوچه و خيابون و اين ور و اون ور من فقط يه آدم احمق و خنگ ببينن.
يا اينكه اوني كه خيال ميكرد با يه آدم درست و حسابي و آينده دار طرفه ممكنه يهو متوجه بشه كه من حتي به اندازه يه سوسك هم مراقب نيستم و دست هرچي روان پريشه از پشت بستم.
اينطوري خيليها ارزش و اعتبار و احترامشون رو از دست ميدن و برعكسشم هست ، يعني ممكنه يه آدمي كه ابله و بي شخصيت و چموش و هرزه به نظر ميرسيد يهو قابل پرستش بشه .
من يه دوستي داشتم كه دارم هنوز ، عاشق كلمه هاش بودم و دلم ميخواست يه طوري بشه كه مثلا كلمه هاي نوشته هاش بشه مثل گلهاي وحشي توي صحرا .. مثل توپهاي توي حوض توپ توي شهربازي تا من بتونم توشون غلت بزنم از بس كه دوست داشتم اون كلمه ها رو و حسي كه توي اونا بود و به من منتقل ميشد .. حتي صداش هم آرومم ميكرد و بهم نيرو ميداد و خوشحالم ميكرد . مثلا اگه خسته ي خسته يا غمگين غمگين بودم و بهش زنگ ميزدم يا اون زنگ ميزد همينكه ميگفت سلام ، انگار يه نيروي موثر و قدرتمند و آرام بخش تمام وجودم رو ميگرفت ...
هي ... گذشت ...
من روزهاي زيادي باهاش بودم و نگاش كردم و ديدمش
اون هنوزم به همون قدرت و قشنگي حرف ميزنه و مينويسه اما ..
من چطور آدمی ام توی نظر کسی که ميتونه نديده بگيره حرفهام رو و فقط به رفتارم نگاه کنه ؟ واقعا فاجعه است .. خودمم ميدونم ..
امروز
امروز ۱۲/۱۲ سال شمسيه ، ۳/۳ سال ميلاديه و ۲/۲ سال قمری .
حالا این جور شدن عددای تقویم زیاد مهم نیست ، این مهمه که امروز ۱/۱ سال ياسي هم هست ! يعنی از امروز یه دوران جدید!! شروع میشه .
ای برتر از خيال و قياس و گمان و وهم
هست آن پندار او
زيرا به راه
صد هزاران پرده آمد تا اله ...
من برگشتم!
به نام خدای مهربون!
سلام! من برگشتم ! باور کنين! 
اومدم براتون يه شعر بنويسم! تازه از مدرسه برگشتم، خسته م! حس نوشتن نيست زياد! 
* پاييز هيچ حرف تازه ای برای گفتن ندارد
با اين همه
از منبر بلند باد بالا که می رود
درخت ها چه زود به گريه می افتند..!
*«حافظ موسوي»*
روزمره!
به نام خدای مهربون
من دوباره گفتم بيام اينجا و يه چيزی بنويسم! نمی دونم چی بنويسم و برای چی، برای کی بنويسم! برای خودم شايد! ! 
نوشتن مفهومش رو تو ذهنم با خودش برده! مهم نيست! 
از اينا که بگذريم، می بينيم که ۲ هفته مونده به امتحانای نهايی و منم درست حسابی يه سری درسا رو دوره نکردم! مثل فيزيک و عربی که هيچی بارم نيست!!!

اونايی که آرشيومو خوندن می دونن من چه مشکل بزرگی با عربی دارم و اونايی هم که نخوندن می تونن برن بخونن!!! 
ديگه فعلا همين! سعی می کنم رودی برگردم! 
برام دعا کنين که خوب شم که مريضم! تازه بازم دعا کنين که امتحانام هم خوب بدم!! 
از همه مهمتر و بيشتر بازم دعا کنين که ..... اونايی که می دونن می فهمن اما اونايی که نمی فهمن هم با خداست! 

پ.ن: بالاخره دعای منم تموم شد!! نوشته قبليم رو با تاريخش بخونبن می فهمن! 

به نام خدای مهربون
مريم...!
ای باکره گناه نکرده... !
برای ما که به نياز،
رو به تو می آوريم ،
دعا کن ....
آمين ...!
۲۲ بهمن مبارکه!
به نام خدای مهربون
امروز تقريبا برای اولين بار رفتم راهپيمايی! 
تنها رفتم برا خودم زير برف! آروم آروم رفتم سمت ميدون آزادی!
البته قبلش خوراکی اينا خريدم جيبامو باهاش پر کردم!
که تو راه خودمو تقويت کنم! 
خوب بود! حس خوبی داشت! 
به نام خدای مهربون
سلام به همه! 
من چند وقته می خوام بنويسم!
همونجور که می بينين دادم آقا آرش يه دستی به سر و روی اين وبلاگ کشيد!
برای اينکه روحيه بگيرم بنويسم!
اما دستم به نوشتن نمی ره! 
چی کار کنم!؟؟! 
